خاطره ای از شهید مجید ملا عبد الله قمصری

پنیر تبریزی:

 از دیدگاه جزیره مجنون، من و شهید مجید به قصد رفتن به قرارگاه تیپ ۶۱ محرم مشهوربه پنج طبقه ها حرکت کردیم . درنزدیکی شهر اهواز مجید فرمان ماشین را پیچید و رفتیم داخل شهر اهواز . من گفتم قمصری چرا آمدی داخل شهر ؟ گفت . من هر موقع از تهران میام منطقه به مادرم نمیگم میرم جبهه. میگم میرم تبریز برای کار کردن و حالا باید یک سوغات براش بگیرم که شک نکنه من توی جبهه هستم  .  بعد از ماشین پیاده شد و یک مقدار پنیر لیقوان خرید . آمد داخل ماشین و گفت من هر دفعه که مرخصی میروم پنیر میگیرم . سوغات تبریز دیگه خیال مادرم تخت تخته. باورش میشه که من تبریز کار میکنم..

مجاهدین عراقی 

خاطره شیرین با شهید عباس دلاور.  اواسط سال ۶۴ بود  تازه به جبهه اعزام شده بودم .توی  موقعیت تیپ ‌. سه راهی جفیر .  عباس دلاور آمد پیشم و گفت سلمانیان وسایلت را بردار میخایم بریم دیده گاه  منم هیچ شناختی از برادر دلاور نداشتم فقط میدونستم که از بچه های دیدبان هستن  خلاصه  یک اسلحه کلاش با ماسک  ش . م . ر . را برداشتم و سوار ماشین شدیم  طی مسافتی رسیدیم به اسکله شط علی  از انجا سوار قایق شدیم به طرف دیدگاه . نکته مد نظر اینجاس . که وسط ابراه با یک لنج که حدود ۲۰ نفر عراقی سوار بودن روبرو شدیم من  با اینکه خیلی ترسیده بودم سریع اسلحه را مسلح کردم و اماده شلیک. توی دلم  گفتم که ای وای اسیر شدیم. دلاور داد زد سلمانیان داری  چه کار میکنی . سریع امد و اسلحه را ازم گرفت یک  هویی .و درکمال نا باوری دیدم دلاور  با لهجه غلیظ عریی شروع کرد به صحیت کردن با عراقی ها . بعد از کلی حال و احوال که من هیچی از حرفاشون را نمیفهمیدم . خداحافظی کردیم و براه مون ادامه دادیم . توی راه جریان را از دلاور جویا شدم انموقع فهمیدم که عباس دلاور بچه کربلا بود و عراقی هایی هم که سوار لنج بودن مجاهدین عراقی بودن که در جبهه اسلام یر غلیه رژیم بعث مبارزه میکردن . عباس دلاور هم جزء مجاهدین عراقی بود که خیلی خوب به زبان فارسی صحبت میکرد . شهید دلاور در اواخر همان سال در  جزیره مجنون در محلی به نام سه راه شهادت . یا سه راهی مرگ . به شهادت رسید.  یادش گرامی و راهش پر رهرو باد انشالله .

من تقی جراح هستم:

باسلام و عرض ادب واحترام به روح پاک و مطهر تمام شهدای اسلام و شهدای جنگ تحمیلی 

 

Image result for ‫هور‬‎

 

 اواخر سال ۶۴ بود که بنده به اتفاق اقای محسن گلی (دانشجوی بسیجی ازدانشگاه شریف)   در دکلی که وسط آب منطقه هورالعظیم داشتیم مشغول دیدبانی بودیم که حرکت یک قایق با سه سرنشین در آبراه منطقه خودی نظر منو به سوی خود جلب کرد . حدود ۵ دقیقه دوربین را از منطقه دشمن چرخاندم و قایق را رصد میکردم . کم کم نزدیک ونزدیکتر شدند و درکمال نا باوری دیدم یک راست امدن پای دکل توقف کردند

Image result for ‫دیدبانی دکل‬‎

گفتند ما میخایم بیایم بالا . گفتم شما .؟ گفتن خودی هستیم . گفتم نمیشناسمتون . و اجازه نمیدم بیاین بالا. گفتن هالا ما میایم . منم یک اسلحه کلاش دستم بود گفتم شلیک میکنم .یکی از این نفرات که خیلی ظاهر ساده و لباس خاکی داشت با لحن خیلی ارام گفت. برادر میشه یک لحظه بیاین پایین .

 

 

منم مونده بودم که چه کار بکنم از یک طرف به شدت ترسیده بودم که نکنه ستون پنجم دشمن باشند و از طرف دیگه چون لباس خودی داشتن میترسیدم شلیک کنم .بلاخره دل به دریا زدم و رفتم پایین. بعد احوال پرسی یکی از این نفرات مرا به کناری کشاند و گفت شما از تیپ ۶۱ محرم هستید گفتم بله شما ؟گفت حاج مصطفی را میشناسید . گفتم بله کاملا . گفت من تقی جراحم . و این دو برادرهم از بچه های اطلاعات هستند

Image result for ‫قایق جبهه‬‎

 من که مثل اینکه برق گرفته باشه زبانم بند امده بود که چی بگم . توی ذهنم میگفتم مگه میشه فرمانده تیپ باشی و اینقدر خاکی و متواضع .اینقدر ساده .کلی از ایشان عذر خواهی کردم و از خجالت سرم را پایین انداخته بودم تا اون موقع من حاج مصطفی را ندیده بودم . 

و این بود که من برای اولین و اخرین بار حاجی را زیارت کردم چراکه ایشان بعد چند ماه در محور فاو به شهادت رسیدند و دیدار بعدی ما تا روز قیامت باقی ماند . 

جهت شادی رو تمام شهدا صلوات محمدی بفرستید . الهم صل علی محمد و ال محمد