7-خدمت سربازی:


در مورخه ۱۸- ۸ ۱۳۶۴ جهت خدمت سربازی خودم را به مراکز مربوطه معرفی و به عنوان مشمول سپاه به گروه توپخانه ی ۶۱ محرم اعزام شدم. 

مقر پشتیبانی در پنج طبقه اهواز بود پرسنلی بعد از انجام امور ما را به نیروی انسانی و از انجا به واحد دیده بانی که در سه را جفیر استقرار داشت معرفی نمود. عمدتا نیروهاییکه سوادشان دیپلم و بالاتر بود و چابک بودند به دیده بانی می فرستادند.


مقر عملیاتی سه راه جفیر بود . با تویوتایی از اهواز به جفیر امدیم.موقعی که خواستم وارد سنگر دیده بانی شوم یک برادر دیده بانی استکان و قوری در دست داشت و می خواست برای شستن طرف منبع اب برود. سلام کردم و بعد از احوال پرسی در باره کار دیده بانی اطلاعانی از ایشان گرفتم.

نزدیکی های ظهر بود چهار نفر وارد سنگر شدند. خوش برخورد٬ شوخ و خیلی باصفا یکی از انها خیلی شوخ بودند.همسنگر ٬ ما را معرفی کردو گفت: این اخوی تازه امده یکی از انان گفت: به به خوش اومدی به جمع دیده بان ها . صفا اوردی دلاور و ..

موذ ن صدای اذان سر داد الله اکبر الله اکبر الله اکبر همگی بعد از اینکه وضو گرفتیم برای نماز جماعت به نماز خانه ای که در انسوی مقر قرار داشت٬ رفتیم. 

اولین نماز جماعتی بود که در میان برو بچه های گروه ۶۱ محرم می خواندم بتعد از اقامه ی نماز جماعت جهت صرف ناهار به سنگر دیده بانی امدیم. ناهار مرغ پلو بود بعد از صرف ناهار همان برادری که ابتدا در سنگر بود بنحوی خادم الحسین یا شهردار ٬ ظرف و سفره را جمع کرد. هرروزی به صورت نوبتی یک نفر شهردار می شد.

هنوز ان چهار برادر خودشان را معرفی نکرده اند اما من کنجکاو بودم که انها کی اند؟ تا اینکه شهردار ظرف ها را شست و امد داخل سنگر و خطاب به انان کرد و گفت: چای دم کشیده الان میخورید یا بعد از خواب؟ یکی از ان دو که هیکلی درشت تر داشت و توپل تر بود جواب داد: نیکی و پرسش٬ تا شما چای بریزی ما هم چند سوالی از این اخویمان می پرسیم.

خوب برادر اسم و فامیلتون چیه؟ گفتم: رضا وطنی از سرخه ی سمنان اعزام شده ام. نفر دوم سوال کرد؟ چقدر سواد داری ؟ گفتم: دیپلم انسانی دارم. نفر سوم که خیلی شوخ بود گفت: این ها همشون دیونه ان . دیده بانی یعنی دیونگی. منظورحرف هایش را نفهمیدم

یکی که منطقی تر و حساب شده تر صحبت می کرد گفت: بابا اذیتش نکنید اخوی ما رو. منظور برادر داوودی اینه که اینها جونشونو گذاشتند توی کف دستشون. در بین دیده بانها مرسوم که میگن: عمر دیده بان ۱۵ روزه٬ باید در دیده بانی عاشق بود شما دایم توی هوایی و در دید دشمن و ...هر کدام از انها از زاویه ای از من سوال کردند. اولی گفت: چقدر جبهه داری گفتم: گفتم: چهار ما ه کردستان و سه ماه در جنوب٬ جاده ی خندق خدمت کرده ام

ان دیگری گفت: علی اقا این دلاور خوراک خودته از همین الان اموزش رو شروع کن. در ان زمان شهید مجید قمصری مسوول دیده باپی بود و برادران علی شادلو به عنوان مربی اموزشی وبرادر گلشنی نیز بعنوان معاون دیده بانی با وی همکاری می کردند.


سه نفر نشسته از راست  جواد گلشنی،شهیدمجید قمصری،شادلو


اموزش دیدبانی:


برادر علی شادلو اموزش دیده بانی را در داخل سنگر دیده بانی در مقر گروه توپخانه ی ۶۱ محرم در سه راه جفیر اغاز نمود بنده تنها شاگرد ایشان بودم . انزمان دیپلم داشتم و براحتی اموزش های تئو ری را فرا گرفتم و جهت اموزش های عملی به دیدگاه داخل هورالعظیم در مکانی معروف به شط علی رفتم.



در دیدگاه سه نفر ه کار دیده بانی را بعهده داشتیم. برادر شادلو ٬ بعنوان مربی٬ عباس طحان و بنده رضا وطنی بنده تازه کار بودم و فقط سعی می کردم انچه اموزش دیده بودم را در عمل تطبیق داده و بر معلومات و تجربیات خود اضافه کنم.




اموزش عملی:


فکر کنم در روزهای اغازین دوره اموزش عملی و به نحوی اموزش کناردستی بود . اتشبار توپخانه130م م را بر روی اب و روی شناور مستقر کرده بودند و می خواستند با شلیک چند گلوله شناور در جایش محکم شده و میزان مقاومت ان در هنگام شلیک گلوله ازمایش شود. 

از تطبیق فرماندهی به دیدگاه ماموریت داده شد. هر سه نفر به بالای دیدگاه رفتیم. چون از دیدگاه جهت اموزش استفاده میشد وسایلی مثل دور بین بیست در صد و بیست٬ بیسیم٬ دوربین دستی٬ ٬ قطب نما٬ نقشه یا کالک٬ در دیدگاه وجود داشت. برادر شادلو و طحان هدف خوبی که انگار مقر فرماندهی دشمن بود.  پیدا کرده و مختصات ان را به تطبیق و اتشبار از طریق بیسیم ارسال کردند.

اتشبار به دستور تطبیق اتش مختصات را روی قبضه بسته و با شعار و ما رمیت اذرمیت گلوله را با فرمان ولاکن الله رمی دیده بان که الان اسمش را در بیسیم فراموش کردم؛ شلیک نمود. برادران شادلو و طحان با دوربین هدف و گلوله های اصابت شده را نگاه کرده و تصحیحات لازم را دادند.

اتشبار تصحیحات را اعمال و با شعار لا فتی الا علی اعلام شلیک گلوله را خبر داد بچه ها با فرمان لا سبف الا ذوالفقار دستور اجرای اتش دادند. انگار گلوله ها به جای حساسی خورده بود بچه ها دوباره تصحیحات لازم دادند چند لحظه به من اجازه دادند پشت دوربین قرار گرفته و هدف و چگونگی اجرای اتش را ببینم. مقر فرماندهی دشمن را از داخل دوربین مشاهده کردم که با دکل های مخابراتی و عبور و مرور تویوتای فرماندهی مشخص می شد گلوله ها در اطراف ان اصابت نموده و با چند تصحیحات دیده بانان که تجربه خوبی در کارشان داشتند گلوله ها به داخل مقر فرماندهی دشمن هدایت می شد

در شرایط پدافندی روزی پنج گلوله سهمیه داشتیم اما بخاطر این که تطبیق اتش و اتشبار بدنبال ازمایش مقاومت شناور بودند ان روز محدویتی در اجرای اتش وجود نداشت. 



 هدف:دکل دیدبانی

دشمن از طریق سیستم شنود رازیت متوجه شده بود که دکل ما روی مقر فرماندهی اجرای اتش می کند. برای این که همه ی ما را در بالا ی دکل و داخل اطاقک دیده بانی خاکستر کند از تاکتیک فریب استفاده نمود.

 چند دستگاه از تانک های تی ۷۲ از اطراف مقر فر ماندهی به سمت دکل امدندو حدود پنج کیلومتری مقابل دکل وابتدای ابگرفتگی مستقر شدند .بچه ها اتش را روی انها هدایت کردند تانک هاروی دکلی که در سمت چپ ما واقع بود شروع به تیر اندازی نمودند.بعدا متوجه شدیم

طرح انها این بود که ما ر ا به خودشان سرگرم کرده و یکی از انها دکل ما را هدف گیری نماید. همین اتفاق افتاد. یکی از تانک ها ابتدا با کالیبر روی تانک دکل را نشانه گرفت و.شلیک کرد یک دفعه گلوله ای از لبه ی تراورس اطاقک عبور و به شانه ی سمت چپ برادر شادلو خورد و پوست و بلوز او را بهم دوخت. یک دفعه گفتند: بچه ها تانک ها میخوان دکل را بزنن سریع بریم پایین.


دکل ۲۵ متر بیشتر ارتفاع نداشت ظرف ۳۰ ثانیه بالا رفته و کمتر از ۱۵ ثانیه پایین می امدیم.همین که به پایین دکل رسیدیم اتشبار صدا زد گلوله اماده است. فرمان اتش صادر شد و من بخاطر این که هر لحظه اطاقک دیدگاه ممکن بود هدف گلوله ی تانک ها قرار گیرد در داخل سنگر پای دکل که دو متری فاصله داشت ماندم و برادران شادلو و طحان که با تجربه بودند جهت هدایت گلوله به بالای دکل رفتند همین که محل اصابت گلوله را میبینند انگار یک دست غیبی انها را به پایین می کشد. همین که به پله های اخر دکل رسیدند اطاقک دکل توسط تانک های تی ۷۲ تکه تکه شد و لاشه های اطاقک و وسایل داخل ان به داخل اب سقوط کرد. اگر بچه ها فقط چند ثانیه دیر می جنبیدند بدن های قطعه قطعه شده شان  خوراک ماهیهای داخل هور میشد.



6-خاطر ه ای از شهید والا مقام حاج مصطفی جراح:

موضوع :  اخلاص شهید


مدتی از اغاز عملیات والفجر ۸ گذشته بود ماموریت بنده در منطقه شلمچه به اتمام رسیده و تا قبل از عید در دیدگاه پالایشگاه ابادان مشغول دیده بانی بودم. بعد از پایان ماموریت در این دیدگاه به مقر تیپ ۶۱ در پنج طبقه اهواز امدم تا به فاو اعزام شوم . با هماهنگی های بعمل امده از طرف مسولان دیده بانی توفیقی حاصل شد تا با حاج مصطفی به فاوبروم . 



ایشان تویوتای وانت داشت و خودش هم پشت فرمان نشسته بود. دو نفری حرکت کردبم در بین راه سوالاتی از بنده در ارتباط با ماموریت دیدگاه شلمچه و دیده بانی در دیدگاه ابادان داشتند . بنده هم از اتفاقات و اتشباری های در این دو دیدگاه برای ایشان توضیح می دادم تا به خسرو اباد رسیدیم . حاجی از ماشین پیاده شده و برای حدود نیم ساعتی به قرارگاه رفت من داخل تویوتا نشسته بودم بعد از مدتی با یکی از برادران درجه دار ارتشی امد و سوار ماشین شدند. 

برادر ارتشی فرمانده اتشبار ارتش بود و حاجی را نمی شناخت. و بنده با برادر درجه دار و حاجی سه نفره حرکت کردیم. ان برادر کنار حاجی نشسته بود. در بین راه تا لب اروند رود برادر ارتشی خیلی به فرماندهان خود بد و بیراه می گفت. حاجی هم حرف هایش را میشنید اما چیزی نمی گفت. این درجه دار گاهی حرف هایی می زد که خیلی ناجور بود و من هم نمی شد او را متوجه کنم که راننده فرمانده تیپ هست.

 موقعی که دیدم کار به جای باریکی میرسد یواش با پا به او میزدم تا متوجه بشود و حرفش را قطع کند اما این برادر موتورش گرم شده و پشت سرهم بد و بیراه می گفت تا این که حاجی برای هماهنگی جهت اسکله وعبور از رود خانه اروند از ماشین پیاده شد


 بنده هم از فرصت استفاده کرده و به درجه دار گفتم میدونی این راننده کیه که دایم   از فرمانده ات بد و بیراه میگی؟ گفت: نه گفتم: ایشان فرمانده تیپ توپخانه ی ما ست. گفت: بابا شوخی نکن اصلا نشون نمیده که این اقا فرمانده باشه! گفت: ظاهرش خیلی ساده است به فرماند ه ها نمی خوره! گفتم: ایشون حاج مصطفی فرمانده تیپه. بعد گفت: حالا چیکار کنم و ... .


بعد از چند دقیقه حاجی برگشت و به طرف فاو رفتیم هنوز پل خارق العاده بعثت را روی اروند نزده بودند تویوتا ها از طریق شناور به فاو برده میشدند و ما هم سوار تویوتا به انسوی اروند رفتیم.


پل بعثت-فاو

برادر درجه دار در این فاصله ی عبور از اروند رود و تا زمانی که در محل اتشبارش پیاده شد کاملا از رفتار حاج مصطفی شرمنده شده و سکوت کرده بود و با خودش میگفت که حتما حاجی برخورد سختی با او بکند اما اخلاص حاجی باعث شد که ان برادر شرمنده ی حرف هایش بشود و بعد از عذر خواهی از ماشین پیاده شد و رفت به اتشبارش.

بنده از اخلاص حاجی درس بزرکی گرفتم و ان برادر ارتشی نیز حتما از حرکت سنجیده ی یک فرمانده ی سپاهی درس بزرگی را اموخت. 



5-شهادت حاج مصطفی :


بعد از اتمام ماموریت در فاو به پنج طبقه ی اهواز رسیدم از بلند گو ی تبلیغات تیپ صدای قران پخش می شد از بچه ها پرسیدم چه خبره؟ گفتند: حاج مصطفی در محور فاو گلوله ای به ماشینش اصابت کرده و شهید شده! 

با شنیدن این خبر خشکم زد. انگار زمین و زمان بر سرم خراب شد. با انکه بنده اشنایی زیادی با حاجی نداشتم اما اخلاص یک فرمانده را در یک سفر کوتاه هرگز فراموش نمیکنم و این قصه را بارها و بارها در کلاس برای بچه ها تعریف کرده ام و در سخنرانی ها نیز بعنوان درس مدیریتی برای دیگران باز گو نموده ام

 این خاطرات را در ساعت سه و نیم بامدادان ششم شهریور ۱۳۹۷ در نهایت خستگی ناشی از سفر  تهران به سرخه و به عشق  حاج مصطفی عزیر نوشتم. به خدا قسم انگار حاجی در کنارم نشسته و دارم این خاطرات را برایشان باز خوانی میکنم و ایشان لبخند می زند و سفارش میکند که هم اکنون نیز در جبهه بمانید که کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا

 شهید اهل قلم اوینی می فرماید: پندار ما اینست که شهدا رفته اند و ما زنده ایم در حالیکه انان زنده اند و زمان ما را با خود برده است.

خدایا شهدا با جان خود به معرکه جهاد رفته و عاشقانه به سویت پرواز نمودند. ما که لیاقت شهادت نداشیم توفیقی عنایت فرما تا بتوانیم مدافع و راویی خوبی برای ارمان های شهدا خاصه شهید والا مقام حاج مصطفی جراح باشیم 


انشاالله اقا امام زمان٬ امام شهدا ٬مقام عظمی ولایت ٬شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی و شهیدان دفاع مقدس خاصه روح ملکوتی این شهید از ما جا مانده ها ی حهاد اصغر راضی بوده و عنایتی فرمایند که در جهاد اکبر روسفید شده و شرمنده شهدا نشویم


درود و سللام بر شهدا و دوستان و همرزمان انان التماس دعا ارادتمند و مخلص همه ی برو بچه های توپخانه ی ۶۱ محرم


4-دیده بانی مقابل پتروشیمی:


چند روز بعد از عملیات کربلای ۵ دیدگاهی با اسکلت مرو در خاک عراق و دقیقا روبروی پتروشیمی بصره (ان سوی اروند رو د و مقابل جزایر بوارین ) با ارتفاع ۴۵ متر احداث شده بود و بعنوان اولین دیده بانی بودیم که این را تحویل گرفته و عملیاتی شده بود.

 در زمان فراغتبه تقویت استحکامات دیدگاه می پرداختیم و  روی تانکر اب گونی پر خاک می گذاشتیم تا ترکش کلوله تانکر اب را سوراخ نکند .  


هنوز چندی روزی از عملیات نگذشته بود که دشمن دست به پاتک سنگینی زد. اسم ما در بیسیم شاهد بود.

در هنگام پاتک دشمن سعی می کرد دیده بانی را از کار بیندازد چون دید ه بانی چشم منطقه و فرماندهی به شمار رفته و ضمن هدایت اتش منطقه اطلاعات مربوط به وضعیت خطوط جبهه تا عمق دشمن را به فرماندهی جهت تصمیم سازی گزارش می کرد.

پاتک سنگین دشمن از ابتدای صبح شروع شد بنده بالای دیدگاه بودم و برادر دانشجویی بنام کاهنی در داخل سنگر پای دکل بود

هوا و دید کاملا خوب بود شب قبل باران امده و تجهیزات مختلف نظامی ارتش بعثی کاملا برق می زد و به قول دیدبان ها لقمه ی چرب و نرمی در داخل و مناطق پشت پتروشیمی عراق مشاهده می کردم

 اتشبارهای ۱۳۰ میلیمتری و کاتیوشاها را به فرمان تطببق فرماندهی اتش اماده اتشباری شدند همزمان با چندین اتشبار اتش ها را هدایت می کردم بیسیم کاملا شلوغ بود . هم با اتشبارهای تیپ ۶۱ اتش ها را هدایت نموده و هم هواپیمای فانتوم خودی که پتروشیمی را بمباران می کردند گزارش وضعیت بمباران ها را می دادم 


لحظه ای شاهد اسایش نداشت چپ و راست دور بر دکل را هواپیماهای بعثی با بمب های خوشه ای بمباران کرده و انشباره سنگین و تانک های تی ۷۲ بعثی ها در صدد ان بودند تا دکل را هدف قرار داده و منهدم کنند بر اساس اطلاعات شنود قرارگاه ، صدام وارد پتروشیمی شده تا هدایت و فرماندهی پاتک ها را در میدان بعهده گیرد

مرحوم هاشمی رفسنجانی هم با دیگر فرماندهان در جبهه خودی فشار می اوردند تا پاتک دشمن را با شکست مواجه نمایند از زمین و اسمان( گلوله های زمینی و زمانی) اتش می بارید و بمب های خوشه ای زمین را شخم زده و انگار زمین در حال جوشیدن در اثر برخورد با بمب های خوشه ای بود

در حین اینکه مشغول هدایت اتش بودم خطوط خودی و دشمن و عقبه ها را دیده بانی و کنترل کرده و به فرماندهی تطبق گزارش می کرده در تطبیق اتش هم برادران خبره و باتجربه ای مانند برادر تسویه چی٬  و حاج اقا روح اللهی مستقر بودند.

و دایم از بنده می خواستن وضعیت جبهه را به فرماندهی گزارش نمایم.


3-سقوط بالگرد :


در حال جستجو و بررسی و دیده بانی منطقه بودم که ناگهان متوجه اجرای عملیات برادران هوانیروز با سه بالگرد ۲۱۴ شدم که خیلی نزدیک به زمین حرکت می کردند تا مورد هدف هواپیماهای میگ دشمن قرار نگیرند


 صحنه ی عجیبی رقم خورد. دشمن روی ستون ۵۰ متری پتروشیمی ، دیدگاه بتونی محکمی را احداث کرده و بر اساس گفته های مسولان دیده بانی ، توپ ضدهوایی ۵۷ م م نیز در بالای ان مستقر و دقیقا جاده اهواز خرمشهر را تا دهها کیلومتری تخت کنترل داشت و با دید بانی خطوط نزدیک را میزدند که احتمالا یکی از بالگردها با اتش ۵۷ یا در اثرنزدیکی به سطح زمین از طریق اصابت  ترکش ها درست روی جاده ای که دو طرف اب بود اتش گرفت و سقوط کرد و جاده را که دو طرف ان ماشین های زیادی درحرکت بودند را بست 


با دوربین ۲۰ در ۱۲۰  که در دیدگاه نصب بود از بالای دکل ۴۵ متری صحنه را زیر نظر داشتم و وضعیت بالگردهای هوانیروز را دنبال می کردم .دو بالگرد همراه سعی داشتند به بالگرد اتش گرفته کمک نمایند. که یکی از انها روی زمین نزدیک ان بالگرد اتش گرفته نشست و خلبان ان را نجات داد و به عقب برگشتند.

 در این بین بخاطر اینکه بالگرد روی جاده افتاده و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود و از طرفی کاملا در زیر دید دیده بان برج پتروشیمی و توپ ضد هوایی ۵۷ میلیمتری مستقر در بالای ان قرارداشت با سرعت یکی از لودرهای که در اطراف مشغول کار بود با بیلش بالگرد منهدم شده را هول داده و داخل اب انداخت تا اتش خاموش گردیده و راه نیز باز شود.


2-سفر به ملکوت اعلی:


سر دوربین رو به پایین بود و صحنه را نگاه می کردم و از طرفی نیروهای مخابرات اتشبارهایی که با ان ها کار می کردم از طریق بیسیم هم صدا میزدند شاهد شاهد و با شعار لا فتی الا علی اعلام اجرای اتش می کردند و چون روی پتروشیمی گلوله را تنظیم‌کرده بودم فرمان اتش به اختیار داده بودم و جواب می دادم ٬ لا سبف الا ذوالفقار .

در همین بین انگار به دقایق اخر حضور در دنیای پست مادی و رفتن به ملکوت اعلا نزدیک می شدم. در یک چشم بهم زدن گلوله توپ اتریشی (که حدود ۴۰ کیلومتر 

ا

برد داشت و ارتش بعث را به ان مجهز کرده بودند بطوریکه شب ها بصورت ستاره گلوله در هوا روشن بو‌د در نزدیک هدف بصورت قائم فرود امده و به هدف اصابت می کرد و گلوله سنگین و وحشنناکی هم داشت.) در نزدیکی دکل اصابت و ترکش ان وارد اطاقک دیده بانی شده و بعد از قطع شیلنگ ،  کار در شبی که روی دوربین نصب بود ترکش به قسمت چپ مخچه سرم اصابت کرد. در یک لحظه خون بر روی صورتم جاری و روی کف دیدگاه افتادم. به هر زحمتی بود لبه ی تخته تراورس دور دیدگاه را گرفتم و به سختی خودم را بصورت نیمه نشسته قرار داده و به اقای کاهنی و فکرکنم برادر نیکخو که در کنار دکل در حال خاک ریختن روی تانکر اب بودند گفتم: مجروح شدم مجروح شدم مرا نجات بدید.

ابتدا فکر کردند دارم شوخی میکنم چون از ارتفاع ۴۵ متری و فاصله بیش از بیست متری دکل تا سنگر استراحت و تانکر اب به سختی معلوم می شد که چه اتفاقی افتاده در ضمن اطاقک دکل سالم بود و بچه ها فکر نمی کردند که من مجروح باشم . من روی کف اطاقک افتادم و دیگر بیهوش شده و چیزی را نفهمیدم.انگار تمام زرق و برق زندگی مادی و مسایل دنیایی به اخر رسیده و وارد عالم دیگری شدم که اصلا قابل توصیف نمی باشد.

با جاری شدن خون تمام بدنم سیت شده و امکان بلند شدن برایم میسر نبود. اتشبارها هم از طریق بیسیم انقدر شاهد شاهد صدا زده بودند که کفرشان در امده بود. اصلا خبری از مجروح شدنم نداشتند و هیچ جواب را از بیسیم دریافت نمی کردند و معطل بودند و مانده بودند که چرا جوابی شنیده نمی شنوند.هرچه تلاش کردم که از جایم بلند شوم نتوانستم چون خون مثل فواره از سرم به بیرون می زد و بدنم هیچ حسی برای بلند شدن نداشت.

لحظاتی بعد بیهوش شدم. یک لحظه چشم باز کردم دیدم برادر(شهید) الیاسی که سمت معاونت دیده بانی را بعهده داشت امده بالای دکل و مرا صدا زد. اقای وطنی! اقا رضا٬ اقا رضا میتونی بری پایین دکل؟ گفتم: نه خدا حافظ من شهید شدم. ( نمی دانم برادر الیاسی برای سرکشی به دیدگاه امده بود یا بچه ها خبر داده بودند. (چون بعد از مدتی که از دوران نقاهتم گذشت و دوباره به جبهه باز گشتم ان بچه ها ماموریتشان تمام شده و با هم برخوردی نداشتیم تا قضیه را از انها سوال کنم.)


حالا ایشان می بایست چگونه مرا از بالای دکل ۴۵ متری  بدون داشتن پله مناسب به پایین بیاورد؟ سوالی بود که بنده در زمان مرخصی روی ان فکر می کردم و با خودم می گفتم اگر کسی در بالای دکل جراحت سختی بر داست و نتوانست به پایین دکل بیاید تکلیف چیست؟ بعد از برگشت از مرخصی این مساله با بچه های دیدبانی در میان گذاشته و گفتم در این شرایط جبهه کاتیوشا که حود سه متر طول داشت را به شکل برانکارد از طریق طناب و قر قره بنایی که  روی دکل جهت بالا و پایین بردن بیسیم ٬ کلمن اب و دوربین و ... اسفاده می کردیم مجروح را داخل جهبه قرار داده و با بستن طناب قرقره با دو طرف ان مجروح را به پایین بیاوریم و یا چهار گوشه پتو را حلقه زده و به شکل برانکارد مجروح را به پایین منتقل کنیم. این ها را مطرح کردم اما به مرحله اجرا در نیامده و عملیات کربلای ۵ اغاز گردید و فرصتی برای اجرای ان فراهم نشد.( قابل ذکر هست که که تا انموقع در صورت اصابت دکل با گلوله یا اطاقک منفجر شده و دیده بان شهید می شد و یا مجروحیت دیده بان طوری بود که خودش می توانست از دکل پایین بیاید و هنوز موردی پیش نیامده بود که دیده بانی مجروح گردیده و نتواند از دکل پایبن بیاید.)


برادر الیاسی طبق گفته ی برادر شادلو و دیگران با طناب قرقره ای که روی دکل نصب بود مرا به خودش بسته و از دکل پایین می اورد . بیان این عمل خیلی اسان هست اما کسیکه مجروح شده و بیهوش می شود چون خودش را می اندازد و مثل مرده می ماند که تحرکی ندارد جمع و جور کردن مجروح ٬ انهم در بالای دکل که فضای تنگی داشت کار هر کسی نبود اما برادر الیاسی این کار ایثارگرانه را کرد .البته زمان هم مهم بود چون سرم خونریزی داشت و طولانی شدن امداد و نحات منجر به شهادت بنده می شد.

نمی دانم چه مدت طول کشید و با چه کسی مرا از دکل پایین اورد. اما هر چند ساعت یکبار به هوش می امدم . بار اول در بیمارستان طالقانی ابادان به هوش امدم که پرستاران با هم احتمالا در چگونگی حمل بنده بگو مگو می کردند . بار دوم در هواپیمای حمل مجروح چشم باز کردم که مجروحان زیادی روی تخت خوابیده بودند. بار سوم در پشت اطاق رادیولوژی به هوش امدم که حدود ساعت هشت شب بود و تازه ترکش سرد شده و درد شدیدی بر من غالب و داد و بیداد می کردم که مسکن بزنید و ... . 

در اطاق سی سی یو بعد از عمل بمدت یک هفته ثانیه به ثانیه ساعت را نگاه می کردم تا صبح شود و اصلا خوابم نمی برد که مدتی که در بیمارستان بود مسائلش مفصل هست بماند برای بعد.


1-هفده ماه بعد:

اما بعد از هفده ما چه اتفاقی افتاد؟. در منطقه ی ماووت عراق احتمالا در اطراف ارتفاع گولان در عملیات بیت المقدس چهار بود که بعد از دوران نقاهت دوباره به عنوان پاسدار افتخاری به جبهه رفتم. چون ترکش به مخچه سمت چپ خورده بود سمت راست بدن سیستم عصبی اش مختل و ضعیف شده و دیگر امکان بالا رفتن از دکل و یا ارتفاع برایم امکان نداشت و در تطبیق فرماندهی اتش مشغول خدمت شدم

که در یکی از روزهای بهار سال ۱۳۶۷ احتمالا بعد از ظهری بود که اطلاع دادند برادر الیاسی که در مقام مسوول دیده بانی بود در دیدگاه ارتفاع قمیش بر اثر اثابت گلوله تانک به شهادت رسیده است. لازم به ذکر است که اکثر قریب به اتفاق دیدگاه ها بوسیله تانک به ویژه تی ۷۲ تهدید و مورد اصابت قرار می گرفت.


بالا خره لحظه های غم انگیز برای ما خاکیان فرا رسید امبولانس پیکر شهید والا مقام را به تطبیق اتش اورد هنگامی در عقب امبولانس را باز کردند پیکر شهید که قسمت بالای تنه اش با گلوله ی تانک پاره پاره شده بود را دیدیم بخاطر این که غم و اندوهی بر ما مستولی و فضای درد ناکی ایجاد شده بود با پیکر مطهر شهید والا مقام وداع نموده و الیاسی هم به اسمانها پرواز و به همرزمانش همچون شهیدان قمصری٫حاج مصطفی جراح و ... پیوست. و ما ماندیم و در فراغ یاران.

جنگ نیز به ماههای پایانی اش نزدیک می شد و شهداا رفتند و ما ماندیم. هر موقع در عالم معنا با شهدا خلوت می کنم انها از جهان لذت بخش ابدی و رزق و روزی در نزد پروردگارش می گویند و بنده ی رو سیاه در فراغ یاران می نالم و ضجه می زنم که از قافله ی شهدا جا ماند ه ام و خطاب به شهدا می گویم : خوشا به حال شما و بدا به حال ما. انشاالله در فرصتی مناسب تماس فوق سری با شهید الیاسی و پیام ایشان به خاکیان را خواهم نوشت . 




زندگی نامه و خاطرات ( تاریخ شفاهی) رضا وطنی از خادمین واحد دیده بانی تیپ توپخانه ۶۱ محرم


بنده دوبار ٬ یکی در بیستم بهمن سال ۱۳۴۵٬ که کالبد فیزیکی ام شکل گرفت و بار دیگر در استانه پیروزی انقلاب در بهمن ماه ۱۳۵۷ که شاکله فکری ام با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی نضج و رشد یافت؛ در سرخه از توابع استان سمنان متولد شدم. 

در سال ۱۳۴۵ تا پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷ که بیش از پنج دهه از سلطنت رژیم ستمشاهی پهلوی می گذشت از نظر اجتماعی و اقتصادی وضعیت کشور و سرخه که در ان زمان کم جمعیت و بافت روستایی داشت ٬ فقر ٬ فاقعه و فساد بر مردم چیره شده و ظلم و ستم و دیکتاتوری مردم را به تنگ اورده بود. در چنین شرایطی بنده در خانواد ای رشد می کردم که کاملا مذهبی بود و چون پدر بزرگم به رضا صالح معروف بود نام مرا رضا نهادند.

از کوچکی همراه پدرم خاصه در ماه مبارک رمضان و محرم به مسجد می رفتم و از هفت سالگی تا ظهر روزه می گرفتم.

هرگز روزهای گرم خرداد و مردادماه ان سال ها را فراموش نمی کنم که از گرما ی زیاد و فشار تشنگی شیطان مرا قلقلک داده از فرط تشنکی یواشکی در ساعت ۱۱ ظهر مقداری اب می خوردم تا بتوانم تا ظهر دوام اورده و خدا روزه ی کله گنجشکی مرا قبول کند. 

هرگز فراموش نمی کنم که مادر و مادربزرگم در ان روزها می گفتند : «اگه دو روز روزه ی کله گنجشکی بگیری خدا اونها را برات میدوزه و یک روز کامل می شود و خدا انموقع تو را دوست داره و جایزه ات هم رفتن به بهشت است.»

در سن هفت سالگی به مدرسه رفتم و تا پنجم ابتدایی در مدرسه ی شنوا درس خواندم. اموزگاران زن و مرد مرا خیلی دوست می داشتند چون از دانش اموزان زرنگ کلاس قلمداد می شدم و .بارها و بارها مورد تشویق قرار گرفتم

در سالهای چهارم و پنجم ابتدایی در کنار درس٬قالی بافی می کردم و به خانه ی همسایه ها جهت قالی بافی می رفتم . حتی در ماه رمضان تا ظهر روزه گرفته و به قالی بافی نیز مشغول بودم.


پدرم در ان سال ها به شهر ایوانکی جهت خربزه کاری می رفت که در بعضی از سال ها مزرعه ی خربزه آفت گرفته و صاحب کار هیچ مزدی به کارگرها نداده و با دست خالی بعد از چند ماه زحمت در صحرای گرم به خانه می امد به همین دلیل من با برادر و مادرم کار می کردیم. بنده با برادرم به صحرا می رفتیم و هیزم ٬ اسپند٬ و بوته های گون و ارتیپلکس جمع کرده تا زخمی بر زندگی بزنیم که گاهی مامور ان جنگل بانی جلو مارا  گرفته و همه ی دسترنج ما را توقیف می کردند. 


به این خاطر برای ارتزاق پیش پدر بزرگ مادری که مغازه داشت می رفتیم و به او کمک می کردیم هرگز یادم نمی رود که گونی را پر از بادمجان سمنان نموده و به منازل مردم می رفته تا بادمجان بفروشیم که گاهی تا ظهر نصف گونی را با هزار زحمت و چک و چونه مردم می فروختیم و گاهی مقداری نیز در اثر بهم زدن و زیرو رو کردن پلاسیده می شد. بهر حال می بایست کار می کردیم تا زندگی را پیش ببریم.

 زمانی که اسپند جمع اوری می کردیم بعد از کلی زحمت پاک نموده و با هزار منت٬ خریدار که عمدتا خانم ها در منازل یا مغازه دارها بودند در ازای مثلا یک کیلو اسپند ‌پاک شده چند عدد خرما به ما می دادند. زندگی در ان سال ها به سختی می گذشت. زمانی که به یاد میاورم زحمات مادرم که در اول صبح تا غروب در زیر زمین نمناکی که نه برق بود و نه روشنایی کافی داشت گلیم بافی می کرد سرم درد می گیرد و این در حالی بود که زنان بزرگان با ناز و نعمت زندگی می کردند.

در فصل پاییز که پنبه برداشت می شد به خانه ی افراد می رفتیم و تا  شب پنبه را از قوزه دراورده و مزد من و برادر و مادرم کنجاله پاک شده بود که با فروش ان مبلغ ناچیزی میگر فتیم.

چون کار در دیم کاری خربزه نتیجه نمی داد پدرم در قهوخانه ای در تهران مشغول به کار شد و تا حدی برای ما پول می فرستاد بعد از بسته شدن قهوه خانه در سال ۵۴ به سرخه امد و دوباره بعنوان کارگر در دامغان برای کشاورزی مشغول میشود.و...